سلام دوستان مهربانم
با عرض معذرت خدمت شما سروران گرامی
بدلیل مشکلات زیاد سایت بلاگفا و ضد حال بودن آن
این وبلاگ به آدرس زیر در سایت پرشین بلاگ منتقل شد.
http://mohammad-1355.persianblog.ir
امیدوارم مانند گذشته مرا از نظرات سازندتون بی بهره نذارید.
با احترام فراوان: کوچک شما محمد
بنام خدا
امروز ششم تیرماه سالروز تولد دوست و دانش آموز
خوبم احسان گرگین است.
احسان عزیزم تولدت مبارک . همیشه زنده باشی.
آن که میگفت به یک گل نرسد فصل بهار
چه خبر داشت که همچون تو گلی می روید
عزیزترینم ..... شکفتنت مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
سلام
امروز حال غریبی دارم . امروز تکرار بیست و یکمین حماسه مجنون
است. سالهاست که دارم در کنج غربت تنهایی خود این روز را مرور
می کنم. امروز سرزمین گرم و تفتیده دشتستان دوباره ماتم دارد.
شرجی و خون است که از آسمان بر خاک تفتیده دشتستان می بارد.
امروز مادرانی به بیست و یکمین سوگ سر و قامتانی می نشینند که
روزی دفتر تاریخ را به نام خود رقم زدند و تاب ماندن بر زمین را
نداشتند. چه جوانان بلند بالا و رعنایی چون شهیدان احمد اسدی ؛
غلامرضا کشتکار؛ محمد حسین کریمی؛ برادران غلامرضا و حسن
بیژنی؛ علی خمشایا؛قاسم بنوی؛حسین بال ور؛ مهدی مالکی؛
کرامت امیری؛ علیرضا شیخی در جزیره مجنون مهمان آسمانها
شدند تا ما بمانیم و حسرت مال و اموال زمینی.
نام احمد اسدی را که می شنوم غرق اندوه می شوم. ببخشید اشتباه
کردم احمد اسدی نه. حنظله زمان که فردای عروسیش عروس
جوان را بدست مادر سپرد و تا خدا پرواز کرد. دلمان خوش است
که نام مدرسه و خیابان و شهرکی را بنامش زدیم .ولی ای کاش
دلمان را بنامش می کردیم.
حسین بال ور و مهدی مالکی ۱۸ سالشان هم تمام نشده بود که
در سنگر کمین بعنوان خط شکن در برابر بعثیها ایستادگی کردند
و حتی در حالت محاصره تنگاتنگ شهید شدند ولی اسیر نشدند.
تو را بخدا جوانان ۱۸ ساله که نه حتی ۳۰ ساله ما امروزه فقط
سر سوزنی جرات پهناور آنها را در درون خودشان دارند.؟
از غلامرضا کشتکار این معلم هنرمند چه بگویم؟ باید مردمان
شهر دیلم از این بزرگ مرد بگویند که که بود و چه کرد؟
بخدا بیست و یکمین بغض سنگین گلویم را خراشیده. بیش از
این دیگر نمی توانم بگویم.فقط باید بگویم قهرمانان آسمانی
بیست و یکمین سالگرد شهادتان مبارک.
حجله ات از گل ببندم یا که گویم رود رود
یا کفن کافور بیارم یا بگویم رود رود
تا ج بر سر رفته بودم خاک بر سر آمدم
با برادر رفته بودم بی برادر آمدم.
سلام
متاسفانه بسیاری از افراد جامعه ما در خانواده هایی بزرگ
شده اند که در آنجا کمتر به آنها محبت شده است. وبیشتر اوقات
والدین یا توجه ای به آنها نداشته اند و یا سعی کرده اند با زور و
تحکم مسائل را به آنها بقبولانند.و فرد در سایه چنین تعلیم و تربیتی
با یکسری عقده ها و حقارتهای درونی بزرگ می شود. و در آینده در
درون جمع که قرار می گیرد این عقده ها را بهمراه خود خواهد داشت.
و همیشه به محبت و لطف دیگران شک خواهد کرد. چون هنوز به
این باور نرسیده است که طرف مقابل با خلوص نیت ممکن است به
او محبتی را انجام دهد.و اکثرا در ارتباط و تعامل با دیگران به مشکل
بر می خورد و حتی ممکن است رابطه خود را با بسیاری از دوستانش
که مثل او فکر نمی کنند قطع نماید. سایه های شک و بد بینی بهمراه
او تا ابد خواهد ماند و از زندگی هم لذتی نخواهد برد.
پی نوشت اول: کاش خانواده ها بیشتر به فرزندان محبت کنند تا
فرزندان الفبای محبت را ابتدا از والدین خود بیاموزند.
پی نوشت دوم: بقول دکتر شریعتی محبت زیاد به کسانی که ارزش
آن را ندارند اسراف محبت است.
پی نوشت سوم: البته همیشه محبت ها هم بی ریا و از خلوص نیست
و گاهی هم افرادی هستند که در این مورد منفعت طلبند ولی نباید
زمینه بدبینی ما را فراهم کند.
پی نوشت چهارم: بقول یک ضرب المثل محلی ما
(( نخووه سی خر قلیه کنی))![]()
![]()
پی نوشت پنجم: باید بگم ارتباط معنایی بسیار زیادی بین
پی نوشت دوم و چهارم وجود دارد.![]()
پی نوشت ششم: موفق باشید.![]()

سلام و درود بر ایوب عزیزم
مهندس ایوب پاپری مقدم با
رای قاطع مردم نماینده
دشتستان در مجلس شورای
اسلامی شد.
ایوب جان مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در کنار دوست و همکار بزرگوارم مهندس ایوب پاپری مقدم
با سلام بر دوستان همدل
روز ۲۲خردادماه روز بسیار ویژه ای برای مردم شهرستان
دشتستان است مردم غیور این شهرستان ضمن حضور در پای
صندوق رای و انتخاب رئیس جمهور منتخب خویش د ر انتخابات
میاندو ره ای مجلس شورای اسلامی هم حضور پیدا خواهند کرد
و دلاور فرزند خود مهندس ایوب پاپری مقدم را یاری خواهند کرد.
زندگینامه مهندس ایوب پاپری مقدم:
مهندس ایوب پاپری مقدم درسال ۱۳۴۳ در شهر برازجان
دیده بجهان گشود . تحصیلات ابتدایی تا پایان متوسطه را
در زادگاهش به پایان بردایشان از فعالان سیاسی در مبارزه
با رژیم ستم شاهی بودند . و در زمان جنگ با اینکه دانش آموز
بودند بارها در جبهه های حق علیه باطل حضور داشتند.
ایشان دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در مهندسی
کشاورزی از دانشگاه شیراز اخذ کردند. ایشان با علاقه وافری
که به شغل معلمی داشت وارد عرصه تعلیم و تربیت شد و به
علم آموزی به نوجوانان دیار خویش پرداخت. ایشان از سال
۱۳۸۰ تا ۱۳۸۴بعنوان شهر دار شهر برازجان تحولات بسیار
زیادی را در زمینه های مختلف بو جود آورد و کمتر کسی است
که نام ایشان را به نیکی نبرد.
ایوب هم اکنون دانشجوی دوره دکترای اقتصاد کشاورزی دانشگاه
ارمنستان است و به عنوان هنر آموز در هنرستان کشاورزی
باهنر سعد آباد ومراکز دانشگاهی استان بوشهرمشغول به خدمت
می باشد. برای ایشان و تمام دلسوزان عرصه تعلیم و تربیت
آرزوی سر بلندی داریم.
سالها می گذرد حادثه ها می آید
انتظار فرج از نیمه خرداد کشم
قبل از هر چیز سالروز ارتحال بنیانگذار کبیر انقلاب حضرت
امام خمینی(ره) را خدمت تک تک دوستان عزیزم تسلیت
عرض نموده و امید است از رهروان حقیقی آن حضرت باشیم.
چند روز پیش خیلی نا امید و دلشکسته بودم و اصلا حال خوبی
نداشتم. شبش که خوابیدم خواب عجیب و لی روحانی دیدم.
خواب دیدم من با تعدادی از دوستانم در منزل پدرم نشستیم و
حضرت امام (ره) و فرزندش مرحوم حاج سید احمد آقا هم آنجا
نشسته بودند در خیابان های شهر ما هم دسته جات عزاداری
در حال مراسم تعزیه ماه محرم بودند . و حضرت امام با لبخند
در مورد آداب برگزاری مراسم ماه محرم در شهر ما از من
سوال کردند و من هم با لبخند براشون توضیح دادم. ایشون
در عالم خواب مرا در آغوش گرفتند و با دستان مبارکشون
موهای منو نوازش کردند و چندین بار دستان و صورت مرا
بوسیدند وحتی سراغ یکی از دوستان نتی را از من گرفتند .
در این احوالات از خواب بیدار شدم. باور شاید نکنید از روز
دوشنبه تا بحال حس خوبی با من است . حتی این خواب را
برای آن دوست نتی و چند نفر از دیگر دوستان نتی تعریف
کردم. ای کاش در گیری امتحانات و تصحیح اوراق را نداشتم
تا بتوانم این چند روز را در مرقد ایشان باشم. ![]()
آنروزها کلاس سوم راهنمایی بودم. صبح آنروز امتحان تاریخ
داشتیم.زمانی که رفتیم بمدرسه رسیدیم دیدم اطلاعیه نوشتند
وگفتند امتحان تاریخ امروز برگزار نمیشه. وقتی به خونه
رسیدم دیدم مادر و خواهرانم دارند گریه می کنند . چند تا
از زنان همسایه هم اونجا بودند که بشدت گریه می کردند .
اول ترسیدم گفتم نکنه برا بابام اتفاقی افتاده .وقتی
از خواهرم با اصرار گفتم چی شده .گفتند : امام خمینی رحلت
کردند.یادمه کتابم از دستم افتاد و بغض گلویم را گرفت و منم
گوشه ای نشستم و شروع به گریه کردم. آخه همسن و سالهای
من به امام عشق می ورزیدند . زمانی که سخنرانی امام خمینی
را از تلویزیون می دیدم کنار پدرم می نشستم و گوش می دادم.
زمانی که دستشون را به علامت قدر دانی از مردم تکان
میدادند خیلی دوست داشتم. یادمه یکی از شعارهای مردم این
بود. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار. من همیشه
فکر می کردم تا امام زمان (عج) ظهور نکرده امام
خمینی هم زنده خواهد بود . ولی خدایی جوانان ما چقدر
امام را می شناسند چقدر علاقه دارند سیره های ایشون را
مطالعه کنند. نه اینکه جوانان مقصر باشند نه بلکه
خانواده ها؛ما معلمین؛وساختار جامعه مقصر بوده اند.
امیدست که جوانان عزیز ما با سیره های آن امام همام آشنا
بشوند و از دریای معرفت و معنویات ایشان هر چند ناچیز
بهر ه مند شوند . آمین
غزلی از خودم تقدیم به یکی از
دوستان خوب وبلاگی ام
چشمهایت
تا می نشینم در غروب چشمهایت
حس می کنم معنای خوب چشمهایت
دیریست شعر خاطرات کهنه من
گردیده مدفون رسوب چشمهایت
وقتی که سر بر شانه هایم می گذاری
گل می کند احساس خوب چشمهایت
تسلیم چشمت می شوم با اینکه ای خوب
خوردم هزاران بار چوب چشمهایت
مرطوب کرده بیت بیت این غزل را
شرجی ترین شعر جنوب چشمهایت
